محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
830
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بحيرا گفت : « راست گفتى ، او را به ديار خويشت ببر و از يهودان بر او بيمناك باش كه به خدا اگر او را ببينند و آنچه من از او دانستم بدانند به او آسيب مىرسانند كه سرنوشتى بزرگ دارد ، زودتر او را به ديار خويش ببر » ، و ابو طالب او را با شتاب به مكه بازگردانيد . هشام بن محمد گويد : « وقتى ابو طالب پيمبر را سوى بصراى شام برد او هفت سال داشت ، » از ابو موسى روايت كردهاند كه ابو طالب آهنگ شام كرد و پيمبر صلى الله - عليه و سلم و جمعى از مشايخ قريش نيز با وى بودند و چون به نزديك راهب رسيدند ، فرود آمدند و بار گشودند و راهب پيش آنها آمد و چنان بود كه پيش از آن وقتى بر راهب مىگذشتند به نزد آنها نمىآمد و اعتنا نمىكرد . گويد : در آن حال كه بار مىگشودند راهب ميان آنها بگشت تا بيامد و دست پيمبر خدا را بگرفت و گفت : « اين سرور جهانيان است ، اين فرستادهء پروردگار جهانيان است ، اين را خدا بعنوان رحمت جهانيان بر مىانگيزد . » مشايخ قريش با وى گفتند : « تو چه دانى ؟ » راهب گفت : « وقتى شما از گردنه نمودار شديد درخت و سنگى نماند كه به سجده نيفتاد و درختان و سنگان فقط براى پيمبر سجده مىكند ، و من خاتم نبوت را زير شانهء او مىشناسم كه همانند سيبى است . » پس از آن راهب بازگشت و طعامى براى آنها بساخت ، و چون طعام براى آنها بياورد پيمبر به چرانيدن شتران رفته بود ، گفت : « بفرستيد او بيايد . » و پيمبر بيامد و ابرى بالاى سرش بود . » راهب گفت : « ببينيد كه ابر بر او سايه كرده است . » و چون پيمبر نزديك قوم رسيد آنها به سايهء درخت رفته بودند و چون بنشست سايهء درخت به سوى او گشت . راهب گفت : » ببينيد درخت به سوى او